تبليغاتX
منم شدم یه خاطره



























منم شدم یه خاطره

هیچ کس نفهمید شاید شیطان عاشق حوا بود که بر آدم سجده نکرد

می دانم تو شکسته ای،

می دانم تو مثل من محزون وخار شدی،فدا بازی دیگری و می دانم تو مثل من او را

التماس کردی و هر شب کنج اتاقت گریه میکنی......

میدانم دلت پره و هروز آه هایی از ته دل میکشی و حتی

رنگ خوشی نداری....گوشه نشین خوه هستیو

هنگام مهمانی ها یک گوشه ازلت زده ای و غمگین.....

می دانم خنده به اجبار یا لبخند اجباری خیلی سخته.......

می دانم مرور خاطرات تورو عذاب میدن یا شاید خنده کنی

اما با شک که زیباترین حرکت یک دل شکسته اینه

که با تمام شکستنش برای عشق رفتش هم بخنده هم گریه کنه....

میدانم تو را،می دانم که نفس هایت سنگین است

و کوچه های خالی رحم قدمهای سست و خسته ات ......

میدان سرت از فکرهای رنج آور مملو ء شده

و دلت از گریه و قلبت تپش ساده دارد و دستات در اوج گرما سرد است.....

حالا به تو میکویند عاشق...عاشق شدنت و شکستنت تبریک.چون هر فردی لیاقت عشق را ندارد.

به تو عاشق دل شکسته تبریک میگم.
نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 16:18 توسط فرشته مرگ| |

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟

خدا جون, میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی

اگه راست میگن , ببینم عشق من کجاست میدونی؟

خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟

من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن

من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشت و اون رفت؟

خدا جون تو تنها هستی, میدونی تنهایی سخته

زنده بودن یا مردن من ,واسه اون فرقی نداره

اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره

خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت

ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

به تو که موندگاری................

خدا جون تنهام نذار , گريه ام ميگيره
نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 14:47 توسط فرشته مرگ| |

من از اینجا بودن خیلی خستم

به وسیله ی همه ی ترس های بچگانه ام موقوف شده ام

و اگر مجبوری که ترک کنی من آرزو میکنم که تو فقط ترک کنی 

 چون حضور تو هنوز اینجا به تاخیر افتاده و این من رو تنها نمی زاره 

این زخم ها به نظر نمیاد که خوب شوند

این زخم بسیار واقعیه

اینجا بیشتر هستش(منظور زخم) که زمان نمیتونه پاکشون کنه

وقتی تو گریه میکنی من از بین میبرم همه ی اشک هات رو 

وقتی جیغ میکشی من با همه ی ترسات به مبارزه میشینم

و من نگهداشتم دستت رو در طول تمام این سال ها

 اما تو هنوز داری همه چیز من رو تو من رو شیفته ی خودت میکردی 

با طنین انداختن زندگی

الان من با زنگی که ترک کردی مجاورم

 صورتت میاد توی رویای شیرینم یه بار 

صدات دنبال میکنه همه ی سلامتی های عقلی رو در من 

 این زخم ها به نظر نمیاد که خوب شوند این زخم بسیار واقعیه 

اینجا بیشتر هستش که زمان نمیتونه پاکشون کنه

من به سختی تلاش کردم که به خودم بگم تو رفتی

اما فکر میکنم تو هنوز با منی

من تنها بودم همیشه
نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 14:38 توسط فرشته مرگ| |

  حرف های دلت را خواندم و چقدر به دلم نشست

نمی دانی وقتی میفهمی که یک نفر هست که می توانی به شانه

هاش تکیه کنی و راحت با او حرف بزنی چه حس خوبی بهت دست

میده





حس می کنم خوشبخت ترین آدم دنیا هستم چون عشق تو رو دارم و

این برام کافیه ،

دیگه نا امید نیستم

دیگه غمگین نیستم

دوست دارم شاد ترین آهنگ دنیا رو بشنوم

دوست دارم زیبا ترین جمله ها رو برای تو بنویسم اما افسوس که

همه کلمه ها برای وصف تو از ذهنم فرار می کنند چون قدرت

توصیف تو رو ندارند

دلم با وجود بودن آدم های زیادی که در اطرافش بو د بد جوری تنها

بودوغمگین

اما وقتی تو اومدی دلم به در خانه ی دل تو اومد در زد در روکه وا

کردی دید نگاهت با او آشناست حرفت انگار از تو دل اون وازدهن تو

خارج می شه .

وابستت شد ، عاشقت شد ، دیوانه ات شد

و حالا در جواب این حرف های قشنگت که می دونم از ته دلت

سرچشمه گرفته نمی دونم چی بگم! چی جور ی سپاس گذار این

همه لطف و محبت تو باشم

باز مثل همیشه فقط یه جمله می گم:

عزیزم تو بهترینی،دوستت دارم
نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 14:30 توسط فرشته مرگ| |

یادت باشه اگه یه روزی بهم رسیدیم

یه روز از روزای خدا

بهم یه قولی بدی

قول بدی اگه جایی یه چشمی از چشمای من قشنگتر دیدی چشمای قشنگتو ازش بگیری

قول بدی اگر کسی صدات کرد با اون صدای نازت بهش نگی جانم

قول بدی اگر همو ندیدیم منتظر هم بمونیم تنهایتو با کسی پر نکنی

قول بدی مواظب قلبت باشی تا برای کس دیگه نلرزه

قول بدی فقط و فقط مال من باشی..

اگه همه اینا برات سخته

قول بده اگه خواستی بری برای همیشه بری

برای همیشه ....
نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 0:6 توسط فرشته مرگ| |

و اما عــــشـــــق ...

قصه تلخ هـجران بود!

قصه غصه های دو عاشــــــــق

قصه دلشکسته ی عاشقانی بود که با وجود فاصله ای که بینشان بود

دلشان یکی بود

و یکی خواهــد ماند

قصه عشـــق تلـــخ بود...

ولی به دل عاشـــقان نشسته بود

و برای آنها این عشــق

مانند عســل شــیرین و گوارا بود

و اما عشــق...

با قطرات اشکشان

شروع شد ...

و با قطرات اشــکشان پایان یافت!

آنها را دعـــا کنید....

و اما عشــق را تقدیم به همه کسانی میکنم

که زخـــم خورده تقدیرند!


نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 17:11 توسط فرشته مرگ| |

ناگزیر از سفرم 

بی سرو سامان چون باد

به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟!

مگر می‌شود از خویش گریخت 

بال تنها غم غربت به پرستوها داد...
نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 17:10 توسط فرشته مرگ| |

گذشته در چشمانم مانده است

عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است

چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی

صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم

که نفهمی هنوز هم دوستت دارم.....
نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 17:8 توسط فرشته مرگ| |

ای
همراه
مـــــــــن
تنــــــها با تو
تا اوج عشـــــــق
هـم پـــــــــــــروازم
با قلب تو دلدار من هم آوازم
تو همپـــــــــای من، تنـــها با من
هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی
با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی
تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی
ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب
دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــ ــــم
ما، دل میبازیم دریا دریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم
تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــرب ان
چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب
تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــ اب
مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان
بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب
ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی
عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدا ئیم
ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران
عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم
ای تورؤیـای شبهای مـــــــن
عشقو ببین تو چشمای من
نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 17:7 توسط فرشته مرگ| |

خانم ناهید نوری :

به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !

برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید


پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی : 

به نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسنالخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیباییام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونهام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بیریا آفرید / جدا از حسادت و بیخشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک درخت / و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مهجبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایشات / نشسته مداوم تو را در کمین !
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 22:55 توسط فرشته مرگ| |


از درد های کوچک است که آدم می نالد

وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی...
نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 10:6 توسط فرشته مرگ| |

تمام دنیا به معجزه می ماند

از تولد عشق جدایی تنهایی دلتنگی باران... تا مرگ!

به جز مرگ همه را تجربه کردم

اما تولدم فرق داشت

تولدم ان زمان بود که (( تو )) به تنهاییم امدی!

آمدنت سهم من بود که تولدی تازه برایم به ارمغان اورد

درست در همان روز

اما اکنون چه؟؟

هنوز بی انکه رفته باشی دلوا‍‍پسم

بی تو چه کنم؟
نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 10:5 توسط فرشته مرگ| |


اگر قرار باشد بین عشق تو و نفس کشیدن یکی را انتخاب کنم ،

ترجیح می دهم تنها یک نفس داشته باشم و با آن بگویم

دوستت دارم ...
نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 10:5 توسط فرشته مرگ| |

مي نويسم براي آنكس كه نميداند قلبي در اين كلبه كوچك برايش مي تپد . . .

مي نويسم روي پري از بال عقاب . . .

به اندازه ارتفاع بالا ترين ابر ها دوستت دارم

مي نويسم روي پولكي از تن يك ماهي . . .

تا بداني از اينجا تا اعماق دور ترين اقيانوس ها دوستت دارم

مي نويسم روي برگي از درخت بيد . . .

تا بداني به اندازه تمام درخت هاي جنگل آمازون دوستت دارم

مي نويسم بروي تخته سياه كلاس مدرسه . . .

تا بگويم به اندازه تمام لحظه هايي كه روي نيمكت مدرسه گذرانم دوستت دارم

مي نويسم روي برگ سفيد دفتتري . . .

تا بخواني تمام سكوت هايي كه بين ما ، مرا رنج مي دادند و مي دهند

مينويسم . . .

با اينكه مي دانم نمي خواني . . .

نه . . . براي تو نمي نويسم . . .

براي خالي شدن دلم از اين همه بغض مي نويسم . . .

هرچند ديگر ناي نوشتن ندارم . . .

هنوز هم مي نويسم . . .
نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 23:48 توسط فرشته مرگ| |


به همین زودی 

دوباره مینویسم


نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 20:9 توسط فرشته مرگ| |

حلالم کن اگه که گريه کردم

دعا کن کم نيارم بر نگردم

از امشب با خيالت همنشينم

دعا کن خوابتو هر شب ببينم

نمي دوني که قبل از رفتن من

چه مردايي رفتن برنگشتن

چشاي خيلي ها از عشق تر شد

دلاشون به خدا نزديک تر شد

من هم بايد برم طاقت ندارم

ديگه خواب خوش و راحت ندارم

تو هم هرشب بشين ماه و نگاه کن

براي حال و روز من دعا کن
نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 11:32 توسط فرشته مرگ| |

خیال کن روزگارم رو به راهه خیال کن رفتی دلم نمرده

خیال کن مهربون بودی قلبم کنار تو از ازت زخمی نخورده

خیال کن هیچی بین ما نبوده

خیال کن خیلی ساده داری می ری

خیال کن بی خیال بی خیالم شاید اینجوری آرامش بگیری

 گذشتی از منو   ساکت نشستم  گذشتی از منو

 دیدی که خسته م  تا یادت رفته که روی چه حالی

کنارت بودم و زخماتو بستم

خیال کن که سرم گرمه عزیزم

خیال کن بی تو هیچ دردی ندارم

خیال کن زمستونه ولی من توی شبهام شب سردی ندارم

خیال کن قلب من شکستنی نیست

خیال کن حقمه تنها بمونم خیال کن عاشقی ولی من

 شاید قدر تو رو هرگز ندونم کنارت بودم و زخماتو بستم

 زخماتو بستم  خیال کن
نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 11:17 توسط فرشته مرگ| |

خدایا خسته ام ... از این زندگی ... از این دنیای به ظاهر زیبا ...

 از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا ...

 خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام

 از این همه دروغ و نیرنگ خسته ام ...

 آری پروردگارم از این دنیا خسته ام از آدم هایش

 از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام ...

 پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست چرا قطره ای از

 عشق در چشمان بنده هایت نیست همش دروغ پیدا است همش نیرنگ پیدا است ...

 دیگر دست محبتی در میان مردم نیست

 دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست سفره ی دل مردم همش دروغ

 است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدایم ای معبودم خسته ام ... کو

 زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و

 صداقت ...همه رفته اند و نیرنگ مانده است من خسته ام ...از این همه بی

 وفایی ...از این همه درد انتظار ...از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این

 همه ناله و فغان ... خسته ام ... آری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام از

 دست این زندگی که برایم سیاه بختی آورده است خسته ام ...

 از دست همه خسته ام...

 از دست روزگار بی معرفت از دست  مردم بی معرفت ... ای خدایم دیگر از

 زندگی سیرم ... از خودم سیرم ... از دنیا سیرم... ای خدایم گوش کن صدایم ...

 من خسته ام

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 14:29 توسط فرشته مرگ| |

توجه توجه :

از تمامی دوستانی که نظر میگذارند 

خواهشمندم به اسم اکتفا نکنند و آدرس وب هم بزارند

از آنجا که بنده کرکره مغزم پایین هست لطف کنید

آدرس هم بزارید....
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 0:6 توسط فرشته مرگ| |

 

حق با تو بود

 می‌بایست می‌خوابیدم

 اما مادربزرگ‌ها گفته‌اند

 چشم‌ها نگهبان دل‌هایند

 می دانی ؟

 از افسانه‌های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه‌وار در گذر است

 كودک

 خرگوش

 پروانه

 و من چقدر دلم می‌خواهد همه داستان‌های پروانه‌ها را بدانم

 كه بی‌نهایت بار درنامه‌ها و شعر‌ها

 در شعله‌ها سوختند

 تا سند سوختن نویسنده‌شان باشند

 پروانه‌ها

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 22:26 توسط فرشته مرگ| |

 اگر بمانم

فقط راهت را سد خواهم کرد

پس خواهم رفت ولی می دانم

به فکر تو خواهم بود در هر قدم از راه

و من همیشه دوستت خواهم داشت

همیشه دوستت خواهم داشت

تو را عشق من ، تو را ...

خاطرات تلخ و شیرین

تمام آن چیزی است که با خود دارم

پس خداحافظ ، خواهش می کنم گریه نکن

هر دو می دانیم من چیزی نیستم که تو ... تو نیاز داری

من همیشه تو را دوست خواهم داشت

همیشه دوستت خواهم داشت

امیدوارم زندگی با تو مهربان باشد

و امیدوارم به دست بیاوری

هر چه را که در رویای آنی و برای تو خوشی آرزو می کنم و خوشبختی .

و برای تو خوشی آرزو می کنم و بالاتر از همه  برایت عشق آرزو می کنم

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 21:39 توسط فرشته مرگ| |

تولد زاده 


2 شهریور.......

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 15:23 توسط فرشته مرگ| |

وقتی که دلم میگیره  

 از تو پنجره نگام کن

با نگاهت  پشت شیشه

ازته دلت دعام کن

  دستت رو بگذار رو قلبم   

   بگذار قلبم جون بگیره  

       یه نفس بده به ابرا       

که شاید بارون بگیره

 

نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 15:15 توسط فرشته مرگ| |

 

بعضی‌ وقتا‌ حس می‌کنم خیلی‌ ساکت و بی‌ عرضم

وقتی‌ اطرافیانم ازم حالتو می‌پرسن

 نیشخنده این آدما خیلی‌ منو میسوزونه

مجبورم بگم که حالش خوب سلام می‌رسونه

 نمیدونن که منم نمیدونم که کجایی آلان

نمیدونن که منم الان از این جدایی فنام

 میخوای بگم که اون دیگه منو نخواست پس برم؟

من چه کردم که بخاطرش تقاص پس بدم؟

 یه سنگ دل که به جز من به یادِ همَس خوب

حرف قلبم رو گرفت به باد تمسخر ......

 

نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 15:10 توسط فرشته مرگ| |

ما دوتا پنجره بودیم گفتی که باید بمیریم

دیوارا همه خراب شد ولی ما هنوز اسیریم

ما هنوزم مثل مرداب مسخ آینه کویریم

ما همونیم که می خواستیم خورشیدو با دست بگیریم

 

نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 15:8 توسط فرشته مرگ| |

یه نگا بنداز توی شب چراغا روشنن توی شهر

همه چی قشنگه اما از این بالا مث بارون و زیر چتر

حس شاعرانه ندارم اصلا" یك از خودم دو از این آدما خستم

که قفل میشن رو شعرای Freaky فروغ و

تلخی حقیقت و شیرینی دروغ

همه گمن و یه جوری نقشن

یا بكنن یا تو فاز پایین و پرچم

یه سری تو همین رنگا می میرن و

یه سری تو نخ جیب و نتیجه چند چند

حرفام نقده نسیه نی

تو گوش خریدار بیار من مسیرو بیت

تنها باش چون واست مفیده

مث من یكی كه سایه اش سفیده

همینه ساز زندگی و غم با مسیر تارش

میمونه با من با پای پیاده....
نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 0:7 توسط فرشته مرگ| |

از بیهوده زدن نبضم حالم بد میشه...

سلام

آره منم منی که بوسه زدم به خاطراتم تا دل بکنم

اما

حقیقتش نتونستم

ضربان قلبم شده این وب

نفسش به نفسم بنده

اگه من نباشم کی یادی میکنه از وبم

هرچند خیلی دورم اما دوباره دست بقلم خواهم شد

اینبار طوفانی تر از قبل
نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 12:50 توسط فرشته مرگ| |

 
 
 
این آخرین پستی هست که با دستایی که نایی ندارند 

نوشته میشه

نمیدونید چقدر خرابه حالم وقتی

تک تک این واژه ها رو میخوام کنار هم قرار بدم

قصه زاده به اتمام رسیده

رسیدیم به پایان قصه اش...

قصه کسیکه سالها دردش رو تو نوشته هاش آورد

پای درد دل های خیلی ها نشست اما نفهمید کجا

خودش درد دل کنه...

اگه ندیدید اگه نبودم شاید خودم را بدست خاک سپردم

چون چیزی به سرم اومد که...

میگن خیلی سخته مردی کمرش زیر مشکلات خم بشه

من له شدم..

اگر خوب اگه ید هرچه بودم خیلی کوچیک بودم

شما همتون بزرگ حلال کنید

دلم برای دنیایی که تو وبم داشتم تنگ میشه

برای تمام اونایی که تواین چندسال کنارم پا به پایم اومدن

تنهام نزاشتن و درکم کردن

دنبالم نگرد جای دوری نیستم به قلبت رجوع کن رفیق 

من اونجام....

دوستون دارم و خواهم داشت....



 
نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 23:59 توسط فرشته مرگ| |

من مؤمنم به بودنت تا انتهای این مسیر

بیا و باز با نفست غربت از نگام بگیر

من مؤمنم به بودنت قسم به خاطراتمون

بذار که با من بمونه به تو به عشق پاکمون …

نزار که شک کنم به تو بهونه دست دل نده

نزار که باورش بشه بیهوده نبضش میزده

نزار که شک کنم به اشک دلتنگیامو پس نده

زخمی نکن پروازم و رویامو به قفس نده 

احساسمو ازم نگیر ببین چه غمگین صدام

ویرونیه منو ببین ببین چه تلخه گریه هام





نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 23:0 توسط فرشته مرگ| |

هر کجا پا ميزارم هر جا که ميرم

پيشه چشمام ميبينم حلقه داري

اي خدا من خودمم هيچ نميدونم

چرا هر گل پيش چشمام ميشه خاري

مرگ تدريجي شده هستي برام

نقش خنده ديگه مرده رو لبام

اي خدا هر کسي از راه مي رسه

مي کنه چاه دو رنگي پيش پام....
نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 21:37 توسط فرشته مرگ| |